
اولین رسالت خودسازی ” رهرو کونگ چوان فا ” است، برای نجات از گرداب پراگماتیسم.
●آیا تاکنون با خویشتن خویش خلوت کرده ایم تا ساعتی را به «خود » بیندیشیم؟
● آیا تاکنون «خود » عریان خویش را، آنگونه که هست، در مقابل «خویش » به نمایش گذارده ایم؟
● آیا تاکنون، «من واقعی » خویش را در مقابل «من حقیقی »مان، به محاکمه کشانده ایم؟
● و آیا تاکنون در خلوت گاه محکم های این دو «من »، به زوایای پنهان و نهفته های در وجود «خویش » دست یافته ایم؟
● آیا تاکنون فارغ از غوغای همیشه زندگی و دور از سرسام مسخ کنند های آن، در گوش های نشست هایم و از خود پرسید هایم که: «راستی، من برای چه به اینجا آمده ام؟ » و آیا تاکنون، برای پاسخ به این سوال، «به کندوکاوی موشکافانه در زندگی سراسر خالی از «خویش »مان پرداخت هایم و به گذشته ها و گذشته های دور و نزدیک خویش نظر افکند هایم که چه بود هایم و چه هستیم و چه کرد هایم و چرا کرد هایم و چه نکرده ایم و چرا نکرده ایم و…؟ »
● آیا تاکنون، «خویشتن » فراموش شده خویش را در پاسخ به این سوالات یافت هایم؟ وهنوز هم، او را یافته داریم، یا که دیگر بار فراموشش کرده ایم؟
و سر انجام، آيا تاکنون، به خود اين جرات را داد ه ايم که آن «من کاذب » و دروغيني را که تمام لحظه لحظه های زندگي مان را پر کرده است و به ما، يک شخصيت غيرحقيقي و دروغين داده است، به ميز محاکمه بکشيم و جرائم سنگيني را که مرتکب شده برايش بازگو کنيم و به او، اين فرصت را بدهيم که خود را اصلاح کند و غرامت آن جرائم بي شمارش را بپردازد؟ به راستي که چه لحظات پر شور و پر شکوهي است، حضور در محکم هاي خويش! آدم احساس مي کند که به دور از تمام قيل و قال هاي و هاي و هو ي هاي زندگي بي خويش، اکنون ديگر «خودش » است. «خود » عريان «خويش » را در مقابل خود ببيند و مستقيما به او خطاب مي کند! چرا که ديگر در اينجا هيچ مرز و حصاري، از همان مرز و حصارهايي که هميشه زندگي خالي از خويشتن، او را از «خود » جدا ساخته بودند، قادر نيست که باز هم بين «بود » و «نمود » او فاصله ايجاد کند!


